همیشه داغ دل دردمند من تازه است که شب خموش نگردد چراغ بیماران

دو چشم شوخ تو با یکدیگر نمی‌سازند که در خرابی هم یکدلند میخواران

خفته را گر خفتگان بیدار نتوانند کرد چون مرا بیدار کرد از خواب، خواب دیگران؟

گر نخواهی پشت پا زد بر جهان، پایی بکوب دست اگر نتوانی افشاند آستینی برفشان

گر به بیداری غرور حسن مانع می‌شود می‌توان دلهای شب آمد به خواب عاشقان

ما را گزیده است ز بس تلخی خمار از ترس، بوسه بر لب میگون نمی‌دهیم!

سودای آب حیوان، بیم زیان ندارد عمر سبک عنان را، صرف مدام گردان

کار جهان تمامی، هرگز نمی‌پذیرد پیش از تمامی عمر، خود را تمام گردان

زان چهرهٔ عرقناک، زنهار بر حذر باش سیلاب عقل و هوش است، این قطره‌های باران

وفا و مردمی از روزگار دارم چشم ببین ز ساده‌دلیها چه از که می‌جویم