بر روی نازبالش گل تکیه می‌کند عاشق به شوخ چشمی شبنم ندیده‌ام

حسن در زندان همان بر مسند فرماندهی است من عزیز مصر را در وقت خواری دیده‌ام

از جور روزگار ندارم شکایتی این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام

از بس که بی گمان به در دل رسیده‌ام باور نمی‌کنم که به منزل رسیده‌ام

هیچ کس را دل نمی‌سوزد به من چون آفتاب گرچه از بام بلند آسمان افتاده‌ام

ز سردمهری احباب، در ریاض جهان تمام برگ سفر چون گل خزان زده‌ام

کسی به خاک چو من گوهری نیندازد به سهواز گره روزگار وا شده‌ام

به پای قافله رفتن ز من نمی‌آید چو آفتاب به تنها روی برآمده‌ام

چو بید اگر چه درین باغ بی برآمده‌ام به عذر بی ثمری سایه گستر آمده‌ام

همان به خاک برابر چو نور خورشیدم اگرچه از همه آفاق بر سر آمده‌ام