نفس رسید به پایان و در قلمرو خاک نیافتیم فضای نفس کشیدن دل

علاج کودک بدخو ز دایه می‌آید کجاست عشق، که در مانده‌ام به چارهٔ دل

نمی‌روم قدمی راه بی اشارهٔ دل که خضر راه نجات است استخارهٔ دل

تو فکر نامهٔ خود کن که می‌پرستان را سیاه نامه نخواهد گذاشت گریهٔ تاک

در وصال از حسرت سرشار من دارد خبر هر که رادر پای گل، از دست جام افتد به خاک

از طلوع و از غروب مهر روشن شد که چرخ هر که رابرداشت صبح از خاک، شام افتد به خاک

غافل به ماندگان نظر از رفتگان کند گر صد هزار خلق رود پیش ازو به خاک

از هجر شکوه با در و دیوار می‌کنم چون داغ دیده‌ای که کند گفتگو به خاک

در زهد من نهفته بود رغبت شراب چون نغمه‌های تر که بود در رباب خشک

عالم خاک از وجود تازه رویان مفلس است بر نمی‌خیزد گل ابری ازین دریای خشک