از برگ سفر نیست تهی دامن یک گل آسوده همین آب روان است در این باغ

تیره بختی لازم طبع بلند افتاده است پای خود را چون تواند داشتن روشن چراغ؟

ز حال دل خبرم نیست، اینقدر دانم که دست شانه نگارین برآمد از مویش

از بیقراری دل اندوهگین خویش خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش

چو یوسفم که به چاه افتد از کنار پدر اگر به چرخ برآیم ز آستانه خویش

چو زلف ماتمیان درهم است کار جهان ازین بلای سیه، دور دار شانه خویش

بر دشمنان شمردم، عیب نهانی خویش خود را خلاص کردم، از پاسبانی خویش

نیم به خاطر صحرا چو گردباد گران نفس چو راست کنم، می‌برم گرانی خویش

در دشت با سرابم، در بحر یار آبم چون موج در عذابم، از خوش عنانی خویش

از گهر سنجی این جوهریان نزدیک است که ز ساحل به صدف باز برم گوهر خویش