نکند باد خزان رحم به مجموعهٔ گل من به امید چه شیرازه کنم دفتر خویش؟

می‌کند مستی گوارا تلخی ایام را وای برآن کس که می‌آید درین محفل به هوش

ساحلی نیست به از شستن دست از جانش آن که سیلاب ز پی دارد و دریا درپیش

آن که در آینه بیتاب شد از طلعت خویش آه اگر در دل عاشق نگرد صورت خوی

حاصل من چو مه نو ز کمانخانه چرخ تیر باران اشارت بود از شهرت خویش

چون هر چه وقف گشت بزودی شود خراب کردیم وقف عشق تو ملک وجود خویش

هر چند تا جریم، فرومایه نیستیم تابر زیان خلق گزینیم سود خویش

به زور، چهرهٔ خود را شکفته می‌دارم چو پسته‌ای که کند زخم سنگ خندانش

به عزم رفتن از گلزار چون قامت برافرازد گل از بی طاقتی، چون خار آویزد به دامانش

به آه سرد من آن شاخ گل سر در نمی‌آرد وگرنه هر نسیمی می‌برد از راه بیرونش