در جبههٔ گشادهٔ گلها نگاه کن دلگیر از گرفتگی باغبان مباش

آب روان عمر ز استاده خوشترست آزرده از گذشتن این کاروان مباش

روزی که آه من به هواداری تو خاست در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز

بدار عزت موی سفید پیران را ز جای خویش به تعظیم صبحدم برخیز

درین جهان نبود فرصت کمر بستن ز خاک تیره، کمر بسته چون قلم برخیز

از سر مژگان، نگاه حسرت ما نگذرد عمر بال افشانی ما تا لب بام است و بس

از دل آگاه، در عالم، همین نام است و بس چشم بیداری که دیدم، حلقهٔ دام است و بس

چون نگردم گرد سر تا پای او چون گردباد؟ پاکدامانی که می‌بینم بیابان است و بس

بید مجنونیم، برگ ما زبان خامشی است گل بچین از برگ ما، احوال بار ما مپرس

نبضی که بود از رگ خواب آرمیده‌تر از شوق دست یار جهیدن گرفت باز