چراغ مسجد از تاریکی میخانه افروزد شب آدینه باشد گوشهٔ محراب روشن‌تر

زندان به روزگار شود دلنشین و ما هر روز می‌شویم ز دنیا رمیده‌تر

خبر حسرت آغوش تهیدست مرا یک ره ای هالهٔ بیدرد، به آن ماه ببر

به پیری، گفتم از دامان دنیا دست بردارم ندانستم که در خشکی شود این خار گیراتر

چون زمین نرم از من گرد بر می‌آورند می‌کنم هر چند با مردم مدارا بیشتر

پیران تلاش رزق فزون از جوان کنند حرص گدا شود طرف شام بیشتر

جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست موج دریادیده در ساحل نمی‌گیرد قرار

کاش در زندگی از خاک مرا برمی داشت آن که بر تربت من سایه فکند آخر کار

عقل پیری ز من ایام جوانی مطلب که در ایام خزان صاف شود آب بهار

از فروغ لاله آتش زیر پا دارد بهار چون گل رعنا، خزان را در قفا دارد بهار