بغیر عشق که از کار برده دست و دلم نمی‌رود دل و دستم به هیچ کاردگر

لامکانی شو که تبدیل مکان آب و گل نقل کردن باشد از زندان به زندان دگر

به گفتگو نرود کار عشق پیش و مرا نمی‌کشد دل غمگین به گفتگوی دگر

ز حرف سرد ناصح غفلتم افزود بر غفلت نسیم صبح، شد خواب مرا افسانهٔ دیگر

فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب از بس که تند می‌گذرد جویبار عمر

دل می‌شود سیاه ز فانوس بی چراغ در روز ابر، بادهٔ چون آفتاب‌گیر

از سنگلاخ دنیا، ای شیشه بار بگذر چون سیل نو بهاران، زین کوهسار بگذر

مانند آب چشمه ز کاوش فزون شود چندان که می خوری غم ایام بیشتر

دارد نظر به خانه خرابان همیشه عشق ویرانه فیض می‌برد از ماه بیشتر

فروغ عاریت بانور ذاتی برنمی‌آید که روز ابر باشداز شب مهتاب روشنتر