شمع بر خاک شهیدان گر نباشد گو مباش لاله در کوه بدخشان گر نباشد گو مباش

ای صبح مزن خندهٔ بیجا، شب وصل است گر روشنی چشم منی، پرده‌نشین باش

یاد از نگاه گیر طریق سلوک را در عین آشنایی مردم، رمیده باش

بی محبت مگذران عمر عزیز خویش را در بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش

نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش

از دشمنان خود نتوان بود بی خبر آخر ترا که گفت که از دوستان مپرس؟

سنگ و گوهر، دیده حیران میزان را یکی است امتیاز کفر و ایمان از من مجنون مپرس

در دیار ما که جان از بهر مردن می‌دهند آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس

ز گاهواره تسلیم کن سفینهٔ خویش میان بحر بلا در کنار مادر باش

ای شاخ گل، به صحبت بلبل سری بکش بسیار بر رضای دل باغبان مباش