ریخت از رعشه خجلت به زمین ساغر خویش ما و دریا نمودیم به هم گوهر خویش

خود کرده‌ام به شکوه‌تر خصم جان خویش کافر مباد کشتهٔ تیغ زبان خویش!

جمع سازد برگ عیش از بهر تاراج خزان در بهار آن کس که می‌بندد در بستان خویش

چون سرو در مقام رضا ایستاده‌ام آسوده خاطرم ز بهار و خزان خویش

دایم به خون گرم شفق غوطه می‌خورم چون صبح صادق از نفس راستین خویش

در دبستان وجود از تیره بختی چون قلم رزق من کوتاهی عمرست از گفتار خویش

کاش می دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش تا دریغ از چشم خود می‌داشتی دیدار خویش

حرف سبک نمی بردم از قرار خویش از هر صدا چو کوه نبازم وقار خویش

ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش

آغوشم از کشاکش حسرت چو گل درید شاخ گلی ندید شبی در کنار خویش