گر به جرم سینه صافی سنگبارانت کنند همچو آب از بردباریها به روی خود میار

پیر مغان ز توبه ترا منع اگر کند زنهار گوش هوش به آن خیره خواه دار

در زیر خرقه شیشهٔ می را نگاه دار این ماه را نهفته در ابر سیاه دار

شب را اگر از مرده دلی زنده نداری جهدی کن و دامان سحرگاه نگه‌دار

به شکر این که شدی پیشوای گرمروان ز نقش پای چراغی به راه ما بگذار

حاصل این مزرع ویران به جز تشویش نیست از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار

نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار

یوسف ما در ترازو چند باشد همچو سنگ؟ ای به همت از زلیخا کمتران، غیرت کنید!

چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک؟ که رخ به خون جگر شسته لاله می‌روید

صحبت صافدلان برق صفت در گذرست هر چه دارید به می در شب مهتاب دهید