مرا ز روز قیامت غمی که هست این است که روی مردم عالم دو بار باید دید!

شکسته حالی من پیش یار باید دید خزان رنگ مرا در بهار باید دید

بنمایید به جز آینه و آب، کسی که به دنبال سرم روز سفر می‌گرید

ز خواب نیستی برجسته‌ام از شورش هستی ز دست من بغیر از چشم مالیدن نمی‌آید

من آن شکسته پر و بال طایرم چون چشم کز آشیانه پریدن ز من نمی‌آید

در آتشم که چو آب گهر ز سنگدلی به کام تشنه چکیدن ز من نمی‌آید

عبث مرغ چمن بر آب و آتش می‌زند خود را گل بی شرم از آغوش خس بیرون نمی‌آید

در آن محفل که من بردارم از لب مهر خاموشی صدا غیر از سپند از هیچ کس بیرون نمی‌آید

رویگردان نشود صافدل از دشمن خویش آخر آیینه به بالین نفس می‌آید

ناکسی بین که سر از صحبت من می‌پیچد سر زلفی که به دست همه کس می‌آید