در دل صاف نماند اثر تیغ زبان زخم این آینه چون آب به هم می‌آید

نماند از سردمهری‌های دوران در جگر آهم درختی را که سرما سوخت، دودش بر نمی‌آید

بر آن رخسار نازک از نگاه تند می‌لرزم که طفل شوخ، دست خالی از بستان نمی‌آید

ز بس خاک خورده است خون عزیزان به هر جا که ناخن زنی خون برآید

ز شرم گنه، سرو موزون ز خاکم سرافکنده چون بید مجنون برآید

از در حق کن طلب شکسته‌دلان را شیشه چو بشکست پیش شیشه گر آید

نگاهبانی خوبان شوخ چشم بلاست چو گل ز باغ رود باغبان بیاساید

امید دلگشایی داشتم از گریهٔ خونین ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید

لاله دارد خبر از برق سبکسیر بهار که نفس سوخته از خاک بدر می‌آید

آمد کار من ورشته تسبیح یکی است که ز صد رهگذرم سنگ به سر می‌آید