نچیده گل ز طرب، خرج روزگار شدم چو غنچه‌ای که به فصل خزان گشاده شود

چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شود مرا به خندهٔ شادی دهان گشاده شود

مشو ز وحدت و کثرت دوبین، که یک نورست که آفتاب شود روز و شب ستاره شود

به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است پر شکسته خس و خار آشیانه شود

دست بر دل نه که در بحر پر آشوب جهان شاهد عجزست هر دستی که بالا می‌شود

موج سراب، سلسله جنبان تشنگی است پروانه بیقرار ز مهتاب می‌شود

بوسه هر چند که در کیش محبت کفرست کیست لبهای ترا بیندو طامع نشود؟

این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا ترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود

یا سبو، یا خم می، یا قدح باده کنند یک کف خاک درین میکده ضایع نشود

که رو نهاد به هستی، که از پشیمانی نفس گسسته به معمورهٔ عدم نشود؟