روشنگر وجود بود آرمیدگی آیینه است آب چو هموار می‌رود

جایی نمی‌روی که دل بدگمان من تا بازگشتن تو به صد جا نمی‌رود

از پاشکستگان چراغ است تیرگی زنگ کدورت از دل عاقل نمی‌رود

هر جلوه‌ای که دیده‌ام از سروقامتی چون مصرع بلند ز یادم نمی‌رود

من آن نیم که به نیرنگ دل دهم به کسی بلای چشم کبود تو آسمانی بود

یاد آن جلوهٔ مستانه کی از دل برود؟ این نه موجی است که از خاطر ساحل برود

هر که باری ز دل رهروان بردارد راست چون راه، سبکبار به منزل برود

حسرت اوقات غفلت چون ز دل بیرون رود؟ داغ فرزندست فوت وقت، از دل چون رود؟

سراب، تشنه‌لبان را کند بیابان مرگ خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود

در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود