زود می‌پاشد ز هم در پیری اوراق حواس آه سردی ریزش برگ خزان را بس بود

بر نمی‌دارد زمین خاکساری امتیاز در فتادن، سایهٔ شاه و گدا یکسان بود

دیوانهٔ ما را نخریدند به سنگی در کوچهٔ این سنگدلان چند توان بود؟

از سر مستی صراحی گردنی افراخته است آه اگر دست گلوگیر عسس گردد بلند

یکباره بستن در انصاف خوب نیست دیوار باغ را مکن ای باغبان بلند

غفلت زدگان دیدهٔ بیدار ندانند از مرده‌دلی قدر شب تار ندانند

غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند

مصرع برجسته‌ام دیوان موجودات را زود می‌آیم به خاطر، گر فراموشم کنند

خانه بر دوشان مشرب از غریبی فارغند چون کمان در خانهٔ خویشند هر جا می‌روند

چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان روشندلان به یک دو نفس پیر می‌شوند