بیخبری ز پای خم، برد به سیر عالمم ورنه به اختیار کس، ترک وطن نمی‌کند

بس که ترسیده است چشم غنچه از غارتگران بال بلبل را خیال دست گلچین می‌کند

یک دل به جان رساند من دردمند را با صد دل شکسته صنوبر چه می‌کند؟

ای بحر، از حباب نظر باز کن، ببین کاین موج بیقرار به ساحل چه می‌کند

یک دل، حواس جمع مرا تار و مار کرد زلف شکسته تو به صد دل چه می‌کند؟

یک بار سر برآر ز جیب قبای ناز دست مرا ببین به گریبان چه می‌کند

خانهٔ چشم زلیخا شد سفید از انتظار بوی پیراهن به کنعان خانه روشن می‌کند

دیدن آیینه را بر طاق نسیان می‌نهی گر بدانی شوق دیدارت چه با دل می‌کند

تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است می‌زند بر هم جهان را، هر که یک دل بشکند

تا سبزه و گل هست، ز می توبه حرام است نتوان غم دل را به بهار دگر افکند