کی در تن خاکی دل آگاه گذارند؟ یوسف نه عزیزی است که در چاه گذارند

بردار نقاب ای صنم از حسن خداداد تا کعبه روان روی به بتخانه گذارند

بر زمین ناید ز شادی پای ما چون گردباد تا لباس خاکساری در بر ما کرده‌اند

ماطوطیان مصر شکرخیز غربتیم ما را ز شیر صبح وطن باز کرده‌اند

یا رب چه گل شکفته، که امروز در چمن گلها به جای چشم، دهن باز کرده‌اند!

ایمن نیم ز سرزنش پای رهروان کشت مرا به راهگذر سبز کرده‌اند

نیست در روی زمین، یک کف زمین بی‌انقلاب وقت آنان خوش که در زیر زمین خوابیده‌اند

نیست چندان ره به ملک بیخودی از عارفان تا برون از خویش می‌آیند، در میخانه‌اند

گلوی خویش عبث پاره می‌کند بلبل چو گل شکفته شود، در چمن نمی‌ماند

بازیچهٔ نسیم خزانند لاله‌ها دامن اگر به دامن کهسار بسته‌اند