قامت خم مانع عمر سبکرفتار نیست سیل از رفتن نمی‌ماند اگر پل بشکند

رمزی است ز پاس ادب عشق، که مرغان شب نوبت پرواز به پروانه گذارند

درآمدم چو به مجلس، سپند جای نمود ستاره سوختگان قدردان یکدگرند

ز رفتگان ره دشوار مرگ شد آسان گذشتگان پل این سیل خانه پردازند

طی شد ایام جوانی از بناگوش سفید شب شود کوتاه، چون صبح از دو جانب سر زند

یک صبحدم به طرف گلستان گذشته‌ای شبنم هنوز بر رخ گل آب می‌زند!

برنمی دارد شراکت ملک تنگ بی‌غمی زین سبب اطفال دایم دشمن دیوانه‌اند

خامه‌ام، گفت و شنیدم به زبان دگری است من چه دانم چه سخنها به زبانم دادند؟

به چه تقصیر، چو آیینه روشن یارب تخته مشق پریشان نفسانم کردند؟

مستی از شیشه و پیمانه خالی کردند ساده لوحان که در کعبه و بتخانه زدند