رفتی و از بدگمانی‌های عشق دوربین تا تو می‌آیی به مجلس، دل به صد جا می‌رود

دل دیوانهٔ من قابل زنجیر نبود ورنه کوتاهی ازان زلف گره‌گیر نبود

عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت عالم خاک کم از عالم تصویر نبود

شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست بی تکلف، حیلهٔ پرویز نامردانه بود

گر گلوگیر نمی‌شد غم نان مردم را همه روی زمین یک لب خندان می‌بود

روزگاری است نرفتیم به صحرای جنون یاد مجنون که عجب سلسله جنبانی بود!

بریز بار تعلق که شاخه‌های درخت نمی‌شوند سبکبار تا ثمر ندهند

شد سخن در روزگار ما چنان کاسد که خلق در شنیدن بر سخنور من احسان نهند!

در کوی مکافات، محال است که آخر یوسف به سر راه زلیخا ننشیند

گفتم از گردون گشاید کار من، شد بسته‌تر آن که روشنگر تصور کردمش، زنگار بود