هیچ کس عقده‌ای از کار جهان باز نکرد هر که آمد گرهی چند برین کار افزود

می‌شود خون خوردن من ظاهر از رخسار یار از گلستان حسن سعی باغبان پیدا شود

می‌شود قدر سخن سنجان پس از رفتن پدید جای بلبل در چمن، فصل خزان پیدا شود

محراب صبح گوشهٔ ابرو بلند کرد ساقی مهل نماز صراحی قضا شود

به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند که زندگانی من صرف خورد و خواب شود

آن که از چشم تو افکند مرا بی تقصیر چشم دارم به همین درد گرفتار شود

عشق فکر دل افگار ز من دارد بیش دایه پرهیز کند طفل چو بیمار شود

می‌خوردن مدام مرا بی‌دماغ کرد عادت به هر دوا که کنی بی‌اثر شود

در بیابان جنون از راهزن اندیشه نیست کاروان در کاروان سنگ ملامت می‌رود!

در خرابات مغان بی عصمتی را راه نیست دختر رز با سیه مستان به خلوت می‌رود