شاهی و عمر ابد هر دو به یک کس ندهند ای سکندر، طمع از چشمهٔ حیوان بردار

به هر روش که توانی خراب کن تن را ازین ستمکده سیلاب را دریغ مدار

عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار وقت شباب دامن فرصت نگاه دار

یارب مرا ز پرتو منت نگاه دار شمع مرا ز دست حمایت نگاه دار

مدتی سجادهٔ تقوی به دوش انداختی چند روزی هم سبو بر دوش می‌باید کشید

گلشن از نازک نهالان یک تن سیمین شده است باغ را چون ابر در آغوش می‌باید کشید

میدان تیغ بازی برق است روزگار بیچاره دانه‌ای که سر از خاک برکشید

فریب زندگی تلخ داد دایه مرا ز شکری که به طفلی مرا به کام کشید

زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید

می‌زنم بر کوچهٔ دیوانگی در این بهار بیش ازین خجلت ز روی کودکان نتوان کشید