در رزمگه، برهنه چو شمشیر می‌رویم در دست دشمن است سلاح نبرد ما

تا دور ازان لب شکرین همچو نی شدیم ترجیع بند ناله بود، بند بند ما

شیوهٔ ما سخت جانان نیست اظهار ملال لاله‌ها بی‌داغ می‌رویند از کهسار ما

گریه بر حال کسان بیشتر از خود داریم بر مراد دگران سیر کند اختر ما

یارب، که دعا کرد که چون قافلهٔ موج آسایش منزل نبود در سفر ما

حیات جاودان بی‌دوستان مرگی است پابرجا به تنهایی مخور چون خضر آب زندگانی را

به امیدی که چون باد بهار از در درون آیی چو گل در دست خود داریم نقد زندگانی را

شود آسان دل از جان برگرفتن در کهنسالی که در فصل خزان، برگ از هوا گیرد جدایی را

سزای توست چون گل گریهٔ تلخ پشیمانی که گفت ای غنچهٔ غافل، دهن پیش صبا بگشا؟

شکایت نامهٔ ما سنگ را در گریه می‌آرد مهیای گرستن شو، دگر مکتوب ما بگشا