هیچ کس را دل نمی‌سوزد به درد ما، مگر در سواد آفرینش، چشم بیماریم ما؟

آنچه ما از دلسیاهی با جوانی کرده‌ایم هرچه با ما می‌کند پیری، سزاواریم ما

نیست در طینت جدایی عاشق و معشوق را شمع از خاکستر پروانه می‌ریزیم ما

از شبیخون خمار صبحدم آسوده‌ایم مستی دنباله دار چشم خوبانیم ما

نارساییهای طالع مانع است از اتحاد ورنه با موی میان یار همتابیم ما

بر دلی ننشیند از گفتار ما هرگز غبار ماهیان بی‌زبان عالم آبیم ما

چون حباب از یکدلان باده نابیم ما از هواداران پابرجای این آبیم ما

بلبلان در راه ما بیهوده می‌ریزند خار دیده‌ای از دامن گل پاکتر داریم ما

از غبار کاروان چون چشم برداریم ما؟ چون مه کنعان عزیزی در سفر داریم ما

هر که پا کج می‌گذارد، ما دل خود می‌خوریم شیشهٔ ناموس عالم در بغل داریم ما