نمی‌خلد به دلی نالهٔ شکایت من شکست شیشه من بی‌صداست همچو حباب

بر کلاه خود حباب‌آسا چه می‌لرزی، که شد تاج شاهان، مهرهٔ بازیچهٔ تقدیرها

تا کرد ترک می دلم، یک شربت آب خوش نخورد بیمار شد طفل یتیم، از اختلاف شیرها

نمی‌بود اینقدر خواب غرور دلبران سنگین اگر می‌داشت آوازی، شکست شیشهٔ دلها

دلم به پاکی دامان غنچه می‌لرزد که بلبلان همه مستند و باغبان تنها

صحبت غنیمت است به هم چون رسیده‌ایم تا کی دگر به هم رسد این تخته‌پاره‌ها

نیست صائب ملک تنگ بی‌غمی جای دو شاه زین سبب طفلان جدل دارند با دیوانه‌ها

دولت بیدار اگر یک چند بیخوابی کشید کرد در ایام بخت ما، قضای خوابها

مرا از قید مذهبها برون آورد عشق او که چون خورشید طالع شد، نهان گردند کوکبها

به یک کرشمه که در کار آسمان کردی هنوز می‌پرد از شوق، چشم کوکبها