من آن شکسته بنایم درین خراب آباد که در خرابی من ناز می‌کند سیلاب

اهل همت را مکرر دردسر دادن خطاست آرزوی هر دو عالم را ازو یکجا طلب

از رخت آیینه را خوش دولتی رو داده است در درون خانه‌اش ماه است و بیرون آفتاب

بهشت بر مژه تصویر می‌کند مهتاب پیاله را قدح شیر می‌کند مهتاب

فروغ صحبت روشندلان غنیمت دان پیاله گیر که شبگیر می‌کند مهتاب

ایمنی جستم ز ویرانی، ندانستم که چرخ گنج خواهد خواست جای باج ازین ملک خراب

شاه و گدا به دیدهٔ دریادلان یکی است پوشیده است پست و بلند زمین در آب

چو فرد آینه با کاینات یکرو باش که شد سیاه رخ کاغذ از دورویی‌ها

جز این که داد سر خویش را به باد حباب چه طرف بست ندانم ز پوچ‌گویی‌ها؟

چنان که شیر کند خواب طفل را شیرین فزود غفلت من از سفیدمویی‌ها