کرد تسلیم به من مسند بیتابی را هر سپندی که درین انجمن از جا برخاست

برسان زود به من کشتی می را ساقی که عجب ابر تری باز ز دریا برخاست!

رفتن از عالم پر شور به از آمدن است غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست

کدام راه زد این مطرب سبک مضراب ؟ که هوش از سر من آستین‌فشان برخاست

چشم از برای روی عزیزان بود به کار یعقوب را به دیدهٔ بینا چه حاجت است؟

از بهار نوجوانی آنچه برجا مانده است در بساط من، همین خواب گران غفلت است

ذوق نظارهٔ گل در نگه پنهان است ای مقیمان چمن، رخنهٔ دیوار کجاست؟

دخل جهان سفله نگردد به خرج کم چندان که می‌برند به خاک، آرزو به جاست

خار خاری به دل از عمر سبکرو مانده است مشت خار و خسی از سیل به ویرانه به جاست

دارد خط پاکی به کف از ساده‌دلیها دیوانهٔ ما را چه غم از روز حساب است؟