چون کوه، بزرگان جهان آنچه به سائل بی منت و بی فاصله بخشند، جواب است!

اگر چه موی سفیدست صبح آگاهی به چشم نرم تو بیدرد، پردهٔ خواب است

از مردم دنیا طمع هوش مدارید بیداری این طایفه خمیازهٔ خواب است

در دست دیگران بود آزاد کردنم در چارسوی دهر، دلم طفل مکتب است

بس که گشتم مضطرب از لطف بی‌اندازه‌اش تا به لب بردن، تمام این ساغر سرشار ریخت

صد عقده زهد خشک به کارم فکنده بود ذکرش به خیر باد که تسبیح من گسیخت!

دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویخت دامن از هر چه کشیدم به گریبان آویخت

گفتم از وادی غفلت قدمی بردارم کوهم از پای گرانخواب به دامان آویخت

همین نه خانهٔ ما در گذار سیلاب است بنای زندگی خضر نیز بر آب است

در عالم فانی که بقا پا به رکاب است گر زندگی خضر بود، نقش بر آب است