هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گردد چه کند سیل به دیوار خرابی که مراست؟

بحر، روشنگر آیینهٔ سیلاب بود پیش رحمت چه بود گرد گناهی که مراست؟

مرا که خرمن گل در کنار می‌باید ازین چه سود که دیوار گلستان پیداست؟

دل آزاده درین باغ اقامت نکند وحشت سرو ز برچیدن دامان پیداست

به خموشی نشود راز محبت مستور چه زنی مهر بر آن نامه که مضمون پیداست؟

بی طراوت نشود سرو جوانی که تراست در شکر خواب بهارست خزانی که تراست

در چشم پاکبازان، آن دلنواز پیداست آیینه صاف چون شد، آیینه ساز پیداست

غیر از خدا که هرگز، در فکر او نبودی هر چیز از تو گم شد، وقت نماز پیداست

عتاب و لطف ز ابروی گلرخان پیداست صفای هر چمن از روی باغبان پیداست

شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشت هر که برخاست زجا، سلسله بر پا برخاست!