نیست از مستی، زنم گر شیشهٔ خالی به سنگ جلوه گاه یار را بی یار دیدن مشکل است

عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد سیلاب نپرسد که در خانه کدام است

گر چاک گریبان ننکند راهنمایی طفلان چه شناسند که دیوانه کدام است

از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایم امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست!

کار آتش کند آبی که به تلخی بخشند ورنه دریا به من تشنه جگر نزدیک است

در پایهٔ خود، هیچ کسی خرد نباشد تا جغد بود ساکن ویرانه، بزرگ است

بس که با سنگ ز سختی دل من یکرنگ است سنگ بر شیشهٔ من، شیشه زدن بر سنگ است

حفظ صورت می‌توان کردن به ظاهر در نماز روی دل را جانب محراب کردن مشکل است

مست نتوان کرد زاهد را به صد جام شراب این زمین خشک را سیراب کردن مشکل است

می‌توان بر خود گوارا کرد مرگ تلخ را زندگانی را به خود هموار کردن مشکل است