جز روی او که در عرق شرم غوطه زد یک برگ گل هزار نگهبان نداشته است

خزان ز غنچهٔ تصویر، راست می‌گذرد همیشه جمع بود خاطری که غمگین است

به قرب گلعذاران دل مبندید وصیت نامه شبنم همین است

غربت مپسندید که افتید به زندان بیرون ز وطن پا مگذارید که چاه است

تیره بختیهای ما از پستی اقبال نیست از بلندی شمع ما پرتو به دور انداخته است

بر حسن زود سیر بهار اعتماد نیست شبنم به روی گل به امانت نشسته است

از حال دل مپرس که با اهل عقل چیست دیوانه‌ای میانهٔ طفلان نشسته است

خواهد ثواب بت شکنان یافت روز حشر سنگین دلی که توبهٔ مارا شکسته است!

جوی شیر از جگل سنگ بریدن سهل است هر که بر پای هوس تیشه زند کوهکن است

سیل درماندهٔ کوتاهی دیوار من است بی سرانجامی من خانه نگهدار من است