کنعان ز آب دیده یعقوب شد خراب ابر سفید این همه باران نداشته است

غافل است از جنبش بی اختیار نبض خویش آن که پندارد که در دست اختیاری داشته است

گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلال از جویبار ساقی کوثر گذشته است

از ما سراغ منزل آسودگی مجو چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است

این گردباد نیست که بالا گرفته است از خود رمیده‌ای است که صحرا گرفته است

غم پوشش برونم را گرفته است خیال نان درونم را گرفته است

پیوسته است سلسله موجها به هم خود را شکسته، هر که دل ما شکسته است

غافل مشو ز پاس دل بیقرار ما کاین مرغ پرشکسته قفسها شکسته است

صد بیابان درمیان دارند از بی نسبتی گر به ظاهر کوه باصحرا به هم پیوسته است

خنده بیجاست برق گریهٔ بی اختیار اشک تلخ و قهقه مینا به هم پیوسته است