در محرم تا چه خونها در دل مردم کند محنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است

می‌شوم من داغ، هر کس را که می‌سوزد فلک از چراغ دیگران غمخانهٔ من روشن است

یک نقطه انتخاب نکرده است هیچ کس خال بیاض گردن او انتخاب ماست

در ظاهر اگر شهپر پرواز نداریم افشاندن دست از دو جهان، بال و پر ماست

روشن شود از ریختن اشک، دل ما ابریم که روشنگر ما در جگر ماست

احوال خود به گریه ادا می‌کنیم ما مژگان چو طفل بسته زبان ترجمان ماست

تنها نه‌ایم در ره دور و دراز عشق آوارگی چو ریگ روان همعنان ماست

پرستشی که مدام است، می پرستی ماست شبی که صبح ندارد سیاه مستی ماست

نیست پروای عدم دلزدهٔ هستی را از قفس مرغ به هر جا که رود بستان است

با خیال خشک تا کی سر به یک بالین نهم؟ دست در آغوش با تصویر کردن مشکل است