گفتگوی اهل غفلت قابل تاویل نیست خواب پای خفته را تعبیر کردن مشکل است

اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است

استاده‌اند بر سر پا شعله‌ها تمام امشب کدام سوخته مهمان آتش است؟

نیست باز آمدن از فکر و خیال تو مرا با رفیقان موافق، سفر دور خوش است

پیشی قافلهٔ ما به سبکباری نیست هر که برداشته بار از دگران در پیش است

ز خم طلوع سهیل شراب نزدیک است ز کوه سر زدن آفتاب نزدیک است

به هر چه دست زنی، می‌توان خمار شکست زمین میکدهٔ ما به آب نزدیک است

نالهٔ سوخته جانان به اثر نزدیک است دست خورشید به دامان سحر نزدیک است

بید مجنونیم در بستانسرای روزگار سر به پیش انداختن از شرم، بار ما بس است

حرف حق گرچه بلندست زمن چون منصور سر دارست بسامانتر ازین سر که مراست