دوستان آینهٔ صورت احوال همند من خراب توام و چشم تو بیمار من است

از خون چو داغ لاله حصار دل من است هر جا که بوی خون شنوی منزل من است

با پاکدامنان نظری هست حسن را تا آفتاب سرزده، در خانه من است

نالهٔ مظلوم در ظالم سرایت می‌کند زین سبب در خانهٔ زنجیر دایم شیون است

درین دو هفته که مهمان این چمن شده‌ای به خنده لب مگشا، روزگار گلچین است

پیاله‌ای که ترا وارهاند از هستی اگر به هر دو جهان می‌دهند، ارزان است

از شب بخت سیاهم صبح امیدی نزاد حرف خواب آلودگان است این که شب آبستن است

غافل مشو ز مرگ، که در چشم اهل هوش موی سفید رشته به انگشت بستن است

کفارهٔ شراب خوری‌های بی حساب هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روشندلان همیشه سفر در وطن کنند استاده است شمع و همان گرم رفتن است