نه کوهکنی هست درین عرصه، نه پرویز آوازه‌ای از عشق و هوس بیش نمانده است

یک عمر می‌توان سخن از زلف یار گفت در بند آن مباش که مضمون نمانده است

دیوانه شو که عشرت طفلانهٔ جهان در کوچهٔ سلامت زنجیر بوده است

نقش پای رفتگان هموار سازد راه را مرگ را داغ عزیزان بر من آسان کرده است

مرا به بلبل تصویر رحم می‌آید که در هوای تو بال و پری به هم نزده است

جان می‌دهد چو شمع برای نسیم صبح هر کس تمام شب نفس آتشین زده است

از باده خشک لب شدن و مردنم یکی است تا شیشه‌ام تهی شده، پیمانه پر شده است

خاطر از سبحه و زنار مکدر شده است ریسمان بازی تقلید مکرر شده است

شبنم از سعی به سرچشمهٔ خورشید رسید قطره ماست که زندانی گوهر شده است

داند که روح در تن خاکی چه می‌کشد هر ناز پروری که به غربت فتاده است