دل سودازده را راحت و آزار یکی است خانه پردود چو شد، روز و شب تار یکی است

قرب و بعد از طرف توست چو حق نشناسی نسبت نقطه ز اطراف به پرگار یکی است

سیری ز دیدن تو ندارد نگاه من چون قحط دیده‌ای که به نعمت رسیده است

تسلیم می‌کند به ستم ظلم را دلیر جرم زمانه ساز، فزون از زمانه است

اگر ز اهل دلی، فیص آسمان از توست که شیشه هر چه کند جمع، بهر پیمانه است

غفلت نگشت مانع تعجیل، عمر را در خواب نیز قافله ما روانه است

به دوست نامه نوشتن، شعار بیگانه است به شمع، نامهٔ پروانه، بال پروانه است

در گوشه فقس مگر از دل برآورم این خارهاکه در دلم از آشیانه است

بود تا در بزم یک هشیار، ساقی می‌نخورد باغبان آبی ننوشد تا گلستان تشنه است

یک دل گشاده از نفس گرم من نشد این باغ پر ز غنچهٔ تصویر بوده است