توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است

به نسیمی ز گلستان سفری می‌گردد برگ عیش من و اوراق خزان هر دو یکی است

بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است جهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است

یک دیدن از برای ندیدن بود ضرور هر چند روی مردم دنیا ندیدنی است

بگشای چاک سینه که بر منکران حشر روشن شود که صبح قیامت دمیدنی است

نادان دلش خوش است به تدبیر ناخدا غافل که ناخدا هم ازین تخته پاره‌هاست

تا داده‌ام عنان توکل ز دست خویش کارم همیشه در گره از استخاره‌هاست

آنچه برگ عیش می‌دانی درین بستانسرا پیش چشم اهل بینش، دست بر هم سوده‌ای است

عافیت می‌طلبی، پای خم از دست مده که بلاها همه در زیر سر هشیاری است

قانع از قامت یارست به خمیازهٔ خشک بخت آغوش من و طالع محراب یکی است