شرر به آتش و شبنم به بوستان برگشت حضور خاطر عاشق هنوز در سفرست

جهان به مجلس مستان بی خرد ماند که در شکنجه بود هر کشی که هشیارست

رخسارهٔ ترا به نقاب احتیاج نیست هر قطره عرق به نگهبان برابرست

غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی بیداریم به خواب پریشان برابرست

بار بردار ز دلها که درین راه دراز آن رسد زود به منزل که گرانبارترست

هر که مست است درین میکده هشیارترست هر که از بیخبران است خبردارترست

از گل روی تو، غافل که تواند گل چید؟ که ز شبنم، عرق شرم تو بیدارترست

دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب که هوس در دل مرغان قفس بسیارست

بر جگر سوختگانی که درین انجمنند سینهٔ گرم مرا حق نفس بسیارست

گریه شمع از برای ماتم پروانه نیست صبح نزدیک است، در فکر شب تار خودست