عرق شرم مرا فرصت نظاره نداد دیده خون می‌خورد آن‌جا که نگهبانی هست

آب در پستی عنان خویش نتواند گرفت عمر را در موسم پیری شتاب دیگرست

از می، خمار آن لب میگون ز دل نرفت داغ شراب را نتواند شراب شست

درین بساط، به جز شربت شهادت نیست میی که تلخی مرگ از گلو تواند شست

حضور خاطر اگر در نماز معتبرست امید ما به نماز نکرده بیشترست

در کارخانه‌ای که ندانند قدر کار از کار هر که دست کشد کاردانترست

در طلب، ما بی زبانان امت پروانه‌ایم سوختن از عرض مطلب پیش ما آسانترست

حیرت مرا ز همسفران پیشتر فکند پای به خواب رفته درین ره روانترست

مرو به مجلس می گر به توبه می‌لرزی سبو همیشه نیاید برون ز آب درست

آنچه مانده است ز ته جرعه عمرم باقی خوردنش خون دل و ماندن او دردسرست