داغ عمر رفته افسردن نمی‌داند که چیست آتش این کاروان، مردن نمی‌داند که چیست

خامهٔ نقش اگر گردد نسیم دلگشا غنچهٔ تصویر، خندیدن نمی‌داند که چیست

ای خضر، غیر داغ عزیزان و دوستان حاصل ترا ز زندگی جاودانه چیست؟

دل رمیده ما را به چشم خود مسپار سیاه مست چه داند نگاهبانی چیست

ای کوه طور، گردن دعوی مکن بلند آخر دل شکسته ما جلوه‌گاه کیست؟

شیرین به جوی شیر بر آمیخت چون شکر خسرو دلش خوش است که بزم وصال ازوست

میان شیشه و سنگ است خصمی دیرین دل مرا و ترا چون توان به هم پیوست؟

بر مهلت زمانهٔ دون اعتماد نیست چون صبح در خوشی بسر آور دمی که هست

دلبستگی است مادر هر ماتمی که هست می‌زاید از تعلق ما هر غمی که هست

صبح آدینه و طفلان همه یک جا جمعند بر جنون می‌زنم امروز که بازاری هست!