چشم من و جدا ز تو، آنگاه روشنی؟ روزم سیاه باد که چشمم سفید نیست

امید دلگشاییم از ماه عید نیست این قفل بسته، گوش به زنگ کلید نیست

هر که پیراهن به بدنامی درید آسوده شد بر زلیخا طعن ارباب ملامت، بار نیست

مکن سپند مرا دور از حریم وصال که بیقراری من خالی از تماشا نیست

تشنه چشمان را ز نعمت سیر کردن مشکل است دشت اگر دریا شود، ریگ روان سیراب نیست

از عمر رفته حاصل من آه حسرت است جز زنگ از شمردن این زر به دست نیست

شبنم دو بار بازی بستان نمی‌خورد دل را به رنگ و بوی جهان بازگشت نیست

ای که خود را در دل ما زشت منظر دیده‌ای رنگ خود را چاره کن، آیینهٔ ما زرد نیست

سینه صافان را غباری گر بود بر چهره است در درون خانهٔ آیینه راه گرد نیست

رسم است که از جوش ثمر شاخ شود خم ای پیر، ترا حاصل ازین قد دو تا چیست؟