بوی گل و باد سحری بر سر راهند گر می‌روی از خود، به ازین قافله‌ای نیست

در بیابان جنون سلسله‌پردازی نیست روزگاری است درین دایره آوازی نیست

سر زلف تو نباشد سر زلف دیگر از برای دل ما قحط پریشانی نیست!

که باز حرف گلوگیر توبه را سرکرد؟ که در بدیههٔ مینای می روانی نیست

ز خنده رویی گردون، فریب رحم مخور که رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست

مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت

یک دل آسوده نتوان یافت در زیر فلک در بساط آسیا یک دانهٔ نشکسته نیست

چون طفل نوسوار به میدان اختیار دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست

چون وانمی‌کنی گرهی، خود گره مشو ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست

غنچهٔ تصویر می‌لرزد به رنگ و بوی خویش در ریاض آفرینش یک دل آسوده نیست