من گرفتم که قمار از همه عالم بردی دست آخر همه را باخته می‌باید رفت

مکن به خوردن خشم و غضب ملامت من نمی‌توانم ازین لقمه حلال گذشت!

همچو آن رهرو که خواب آلود از منزل گذشت کعبه را گم کرد هر کس بی خبر از دل گذشت

بی حاصلی نگر که شماریم مغتنم از زندگانی آنچه به خواب گران گذشت

دلم ز منت آب حیات گشت سیاه خوش آن که تشنه به آب بقا رسید و گذشت

زلف مشکین تو یک عمر تامل دارد نتوان سرسری از معنی پیچیده گذشت

بوستان، از شاخ گل، دستی که بالا کرده بود در زمان سرو خوش رفتار او بر دل گذاشت!

خو به هجران کرده را ظرف شراب وصل نیست خشک لب می‌بایدم چون کشتی از دریا گذشت

منت خشک است بار خاطر آزادگان با وجود پل مرا از آب می‌باید گذشت

ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی؟ چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت