عیش امروز علاج غم فردا نکند مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح

زان پیش کز غبار نفس بی صفا شود لبریز کن سبوی خود از آب جوی صبح

دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد

سر به هم آورده دیدم برگ‌های غنچه را اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد

به غیر شهد خموشی کدام شیرینی است که از حلاوت آن، لب به یکدیگر چسبد

نه از روی بصیرت سایه بال هما افتد سیه مست است دولت، تا کجا خیزد، کجا افتد

روزگار آن سبکرو خوش که مانند شرار روزنی زین خانه تاریک پیدا کرد و رفت

هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردباد روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت

وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت

نتوان به دستگیری اخوان ز راه رفت یوسف به ریسمان برادر به چاه رفت