تنها نه اشک راز مرا جسته جسته گفت غماز رنگ هم به زبان شکسته گفت

سر به گریبان خواب، از چه فرو برده‌ای؟ بر قد روشندلان، جامه بریده است صبح

حاجت شمع و چراغ، نیست شب عمر را تا تو نفس می‌کشی، تیغ کشیده است صبح

دامن پاکان ندارد تاب دست انداز عشق بوی پیراهن ز مصر آخر ره کنعان گرفت

دلم زگریهٔ مستانه هم صفا نگرفت فغان که آب شد آیینه و جلا نگرفت

چون صبح اگر عزیمت صادق مدد کند آفاق را به یک دو نفس می‌توان گرفت

از ما به گفتگو دل و جان می‌توان گرفت این ملک را به تیغ زبان می‌توان گرفت

از شیر مادرست به من می حلال تر زین لقمهٔ غمی که مرا در گلو گرفت

محضر قتلش به مهر بال و پر آماده شد هر که چون طاوس دنبال خودآرایی گرفت

خم چو گردد قد افراخته می‌باید رفت پل برین آب چو شد ساخته می‌باید رفت