ساقی، ترا که دست و دلی هست می بنوش کز بوی باده دست و دل من ز کار رفت

خوش وقت رهروی که درین باغ چون نسیم بی اختیار آمد و بی اختیار رفت

جان به این غمکده آمد که سبک برگردد از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت

آه کز کودک مزاجیهای ابنای زمان ابجد ایام طفلی را ز سر باید گرفت

شیشه با سنگ و قدح با محتسب یکرنگ شد کی ندانم صحبت ما و تو خواهد در گرفت

تا نهادم پای در وحشت سرای روزگار عمر من در فکر آزادی چو زندانی گذشت

نوبهار زندگی، چون غنچه نشکفته‌ام جمله در زندان تنگ از پاکدامانی گذشت

به کلک قاعده دانی شکستگی مرساد که توبه نامه ما با خط شکسته نوشت!

در پیش غنچهٔ دهن دلفریب او تا پسته لب گشود، دل خود به جا نیافت!

فغان که کوهکن ساده دل نمی‌داند که راه در دل خوبان به زور نتوان یافت