دلیل راحت ملک عدم همین کافی است که هر که رفت به آن راه، برنمی‌گردد

مرا نتوان به نازو سرگرانی صید خود کردن نگردم گرد معشوقی که گرد دل نمی‌گردد

ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد

نیست امروز کسی قابل زنجیر جنون آخر این سلسله بر گردن ما می‌افتد!

حسن در هر نگهی عالم دیگر گردد به نسیمی ورق لاله و گل بر گردد

دم جان بخش نسیم سحری را دریاب پیش ازان کز نفس خلق مکدر گردد

دزدی بوسه عجب دزدی خوش عاقبتی است که اگر بازستانند، دو چندان گردد!

هرگز ز کمانخانهٔ ابروی مکافات تیری نگشایم که به من باز نگردد

طریق کفر و دین در شاهراه دل یکی گردد دو راه است این که در نزدیکی منزل یکی گردد

شمعی بس است ظلمت آیینه خانه را رنگین شود ز یک گل خورشید، باغ صبح