کیفیت طاعت مطلب از سر هشیار مینای تهی بی خبر از ذوق سجودست

این هستی باطل چو شرر محض نمودست یک چشم زدن ره ز عدم تا به وجودست

روزگار آن سبکرو خوش که مانند شرار تا نظر واکرد، چشم از عالم ایجاد بست

تا بوی گلی سلسله جنبان نسیم است بر ما ره آمد شد بستان نتوان بست

محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست بشکند دستی که دست مردم افتاده بست

مرا ز پیر خرابات نکته‌ای یادست که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست

گنه به ارث رسیده است از پدر ما را خطا ز صبح ازل، رزق آدمیزادست

ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایم وای بر خضر که زندانی عمر ابدست

ادب پیر خرابات نگهداشتنی است طبع پیران و دل نازک اطفال یکی است

نور ماه و انجم و خورشید پیش من یکی است آن که این آیینه‌ها را می‌کند روشن یکی است