گفتگوی کفر و دین آخر به یک جا می‌کشد خواب یک خواب است و باشد مختلف تعبیرها

خوش بود در قدم صافدلان جان دادن کاش در پای خم می‌شکند شیشهٔ ما

ما از تو جداییم به صورت، نه به معنی چون فاصلهٔ بیت بود فاصلهٔ ما

مهرهٔ گل، پی بازیچهٔ اطفال خوش است دل صد پاره بود سبحهٔ صد دانهٔ ما

تیره روزیم، ولی شب همه شب می‌سوزد شمع کافوری مهتاب به ویرانهٔ ما

تو پا به دامن منزل بکش که تا دامن هزار مرحله دارد شکسته‌پایی ما

پیری و طفل‌مزاجی به هم آمیخته‌ایم تا شب مرگ به آخر نرسد بازی ما

غنچهٔ دلگیر ما را برگ شکرخند نیست ای نسیم عافیت، شبگیر کن از کوی ما

هرچند دیده‌ها را، نادیده می‌شماری هر جا که پاگذاری، فرش است دیدهٔ ما

گفتیم وقت پیری، در گوشه‌ای نشینیم شد تازیانهٔ حرص، قد خمیدهٔ ما